تخیل ناباور یک منجنیق
ژوئن 5, 2011
rah way فرصتی بود برای فرار از این منجنیقی که برای پرتاپش به آرزوهای بی نهایتش آماده بود،هر وقت که می آمد دستانش را روی چشم هایم می گذاشت و با صدای یواش می گفت بگو من کیم،جدا از آن شرایط فرسودگی من که دلم هزار چیزو هزار …می خواست.وقتی هوای خانه شرجی بود عرق شرم از سروصورتم می بارید خودم را با سیگار آروم می کردم و گوشه ای از اتاق وقتی منو نمی دید می زدم دو دستی تو سرم.
حالا تقریبا منجنیق پاره شد پرتابش کرد اما به آرزوهایش نرسید.
