تخیل ناباور یک منجنیق

ژوئن 5, 2011

rah way فرصتی بود برای فرار از این منجنیقی که برای پرتاپش به آرزوهای بی نهایتش آماده بود،هر وقت که می آمد دستانش را روی چشم هایم می گذاشت و با صدای یواش می گفت بگو من کیم،جدا از آن شرایط فرسودگی من که دلم هزار چیزو هزار …می خواست.وقتی هوای خانه شرجی بود عرق شرم از سروصورتم می بارید خودم را با سیگار آروم می کردم و گوشه ای از اتاق وقتی منو نمی دید می زدم دو دستی تو سرم.

حالا تقریبا منجنیق پاره شد پرتابش کرد اما به آرزوهایش نرسید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.